داستان غم انگیز
اين جسد يک پسر عاشق است كه در كنار قبر دوست دخترش خود كشى كرد
اين پسر
كه عاشق دختر ميشه که خانواده دختر ان را براش نميدهند
و ميگن دخترما حالا سنش كم است. بگذار
يك دو سال بگذره. پسر ميره انگليس هر روز با موبايل و اينترنيت با دختر در ارتباط بود.
براش ميگه هر چه زودتر برميگردم دوباره ميایم خواستگاريت
ولى خانواده دختر فيسبوك و موبايل را از دختر
ميگيرن تا ازهم خبری نداشته باشن. دختر را میدهند به يكى ديگه.
روزى دختر از يک رفيقش موبايل را ميگيره با
پسر تماس ميگيره ميگه من را به اجبار دادن به يک پسر ديگه
قرار است 2 روزه ديگه عروسى بكنيم . پسر ميگه
نميگذارم ، تو از من هستی . دختر ميگه بدنم يا مال تو است يا مال خاك.
شب عروسى دختر وقتى ميرن در اتاق، ميره تشناب و انجا شاهرگ خودش را ميزنه و ميميره
پسر برميگرده ميبينه عشقش بخاطر ان خودش را كشته، ميره سر قبر دختر ان هم خودش را ميكشه
و ميگن دخترما حالا سنش كم است. بگذار
يك دو سال بگذره. پسر ميره انگليس هر روز با موبايل و اينترنيت با دختر در ارتباط بود.
براش ميگه هر چه زودتر برميگردم دوباره ميایم خواستگاريت
ولى خانواده دختر فيسبوك و موبايل را از دختر
ميگيرن تا ازهم خبری نداشته باشن. دختر را میدهند به يكى ديگه.
روزى دختر از يک رفيقش موبايل را ميگيره با
پسر تماس ميگيره ميگه من را به اجبار دادن به يک پسر ديگه
قرار است 2 روزه ديگه عروسى بكنيم . پسر ميگه
نميگذارم ، تو از من هستی . دختر ميگه بدنم يا مال تو است يا مال خاك.
شب عروسى دختر وقتى ميرن در اتاق، ميره تشناب و انجا شاهرگ خودش را ميزنه و ميميره
پسر برميگرده ميبينه عشقش بخاطر ان خودش را كشته، ميره سر قبر دختر ان هم خودش را ميكشه
+ نوشته شده در سه شنبه دهم دی ۱۳۹۲ ساعت 19:22 توسط محمدجواد
|

در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P