چشم هايش
باور كنيد
اگر چشم هايش را مى ديديد،
تا آخرِ عمر
برای تمامِ شعرهایتان قافيه داشتید
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۹۵ ساعت 22:25 توسط محمدجواد
|
در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P
