آرزویــم
خودم را در تــــو میبـینـم تمـــام آرزویــم باش
نمازعشق که می خوانـــم توآداب وضویم باش
عجب شیرین زبانم مــن زمانی ازتو می گویم
بیا ای عشق رویـــایی تــمام گـفتـگـویـــم باش
نمی خواهم که درقلبم بجز تـــوخــاطری باشد
مــــرا لـبـریـزاز خــودکــن تمام آبــرویم باش
نمی خـواهم نفس های سراسرخالی از عشقت
بــــرای زندگی کــردن نفس های گــلویم باش
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۴ ساعت 23:3 توسط محمدجواد
|

در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P