یارمن
یارمن خوشبوشدی بوی زلیخا میدهی
یک اشاره سوی من باچشم شهلا میدهی
گفته بودی من بمیرم، هرچه میخواهی بگو
من میمیرم پیش پات یک بوسه حالا میدهی
عاشق خونین جگر محوتماشای تو شد
گل سرخی ازلبت برمن شیدا میدهی
من که بیمارتوام رخسارزردم را ببین
بهربیماری دل یکشب مداوا میدهی
درتب عشق توسوختم مثل یک پروانه ای
خال لبهایت به من از بهر سودا میدهی
سایه سروقدت افتاده بریاس وسمن
برسرم یک سایه ازان قدرعنا میدهی
خوش خرامان میروی ازپیش صالح سنگدل
وقت رفتن بوسه ای برمن رسوا میدهی
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر ۱۳۹۶ ساعت 23:9 توسط محمدجواد
|
در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P