تنها
رفتم كه نبيني
پريشان شدنم را ،
غمناك ترين لحظه ي
ويران شدنم را ...
در خويش فرو رفتم و
درخويش شكستم
تا دوست نبيند
غم تنها شدنم را
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۹۶ ساعت 20:8 توسط محمدجواد
|
در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P
