دلم
دلم بابونه و باران
دلم یک دشت بی پایان
دلم یک عشق با سامان
دلم انگیزه می خواهد
دلم ذوقی به یک لبخند
دلم پاییز ...!
دلم یک کوچهٔ بارانی خلوت
دلم باد و هوای سرد
دلم یک خواب می خواهد
دلم شوقی به حد عشق
دلم پرواز می خواهد
هوای خشک و بی باران
تمام روح من آزرده زین تکراربی سامان
دلم ، دل کندن و رفتن
دلم امید می خواهد ..
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم آبان ۱۳۹۵ ساعت 20:14 توسط محمدجواد
|
در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P