ناز شصتت
ناز شصتت که مرا عاشق و شیدا کردی
قطره بودم که مرا در دل دریا کردی
گرچه مجنون شده ام در ره عشق تو ولی
تو به عشقت من دلداه که لیلا کردی
آنقدر چشم تو زیباست نبینم دگری
با همه خوشگلیت محو تماشا کردی
زندگی قبل توام زشت و کریه المنظر
آمدی زندگی ام وه که چه زیبا کردی
با تو این عشق عجب شعر قشنگی بشود
ذوق این شاعر بی ذوق شکوفا کردی
آنچه در توست عزیزم همه اش مهر وفاست
همه ی لاف زنان را تو چه رسوا کردی
همه ی زندگی ام قد قفس بود به من
تو شکستی قفس و هدیه یه مینا کردی
جان سپارم به ره عشق تو ای جان و دلم
بوسه را از لب خود حکم به فتوا کردی
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی ۱۳۹۵ ساعت 21:59 توسط محمدجواد
|
در یک روز خزان پاییزی ، پرستویی را در حال مهاجرت دیدم به او گفتم : چون به دیار یارم میروی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم ... بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد ، و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان ... M H P